حكيم ابوالقاسم فردوسى
357
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
است ما را نيز جز پذيره شدن چاره نيست . همهء بزرگان بر شاه آفرين كردند ، و جنگ را آماده شدند . شهريار هر لشكر را به يكى از سران ِ سپاه سپرد . رستم را با سى هزار مرد سپاهى به هندوستان و غزنين ، لهراسب را با گروهى انبوه از سواران شايستهء كارزار به آلانان و غردژ فرستاد و اشكش را با سى هزار نيزه گذار روانهء خوارزم كرد . سپهبدى را به گودرز سپرد ، و وى را مأمور فرمود به جلوگيرى پيران به مرز توران شتابد . گرگين و زنگه و گستهم و شيدوش و فرهاد و گيو و خراد و گرازه و رهام را نيز به فرمان او در آورد و به گودرز فرمود : نگر تا نيازى به بيداد دست * نگردانى ايوان آباد پَست كسى كو به جنگت نبندد ميان * چنان ساز كز تو نبيند زيان كه نپسندد از ما بدى دادگر * سپنجست گيتى و ما بر گذر به هر كار با هر كسى داد كن * ز يزدان نيكى دهش ياد كن چون به مرز توران پيوستى جهان ديده مردى نكو راى و تيز زبان را نزد پيران فرست باشد به گرمى و مهربانى وى را از جنگ و خونريزى باز دارد . پيام بردن گيو از گودرز نزد پيران چون سپاهيان ايران نزديك ريبد رسيدند ، گودرز پسرش گيو را پيش خواند و گفت : ترا با ده هزار سوار كار به پيامبرى نزد پيران مىفرستم ، چون وى را ديدى از سوى من به او بگو : به فرمان شاه با سپاهى گران به ريبد در آمدهام و جنگ را آمادهام . تو خود مىدانى كه تورانيان بر ايرانيان چه ستمها كردهاند ميان تركان تو تنها كسى هستى كه خود را به مهرجويى و نرم گفتارى مىستايى ، من بىگمان مىدانم دل تو نيز خالى از مهر و صفاست ، اما شاه ايران سفارش فراوان فرموده با تو به نرمى و آهستگى و مدارا سخن بگويم . اگر براستى از ستيزگرى و جنگ جويى بيزارى كسانى را كه به ريختن خون سياوش دست